|
می گذرم از میان رهگذران ، مات می نگرم در نگاه رهگذران کور این همه اندوه در وجودم و من لال این همه غوغاست در کنارم و من دور ! ****** دیگر ، در قلب من ، نه عشق نه احساس دیگر ، در جان من ، نه شور نه فریاد دشتم ، اما در او نه ناله مجنون ! کوهم ، اما در او نه تیشه فرهاد ****** می گذرم از میان رهگذران ، مات می شمرم میله های پنجره ها را می نگرم در نگاه رهگذران ، کور می شنوم قیل و قال زنجره ها را 
سلام حال شما ؟ خوب هستید ؟ جمعه رفتم سر جلسه کنکور جاتون خالی یه سوال هایی آورده بودن اصلا معلوم نبود از کجا آوردن ؟! نامردا !!!!! ولی این کنکور یه خوبی داشت و اون دیدار مجدد با دوستان بود . دوستانی که شاید بعضی از اونها ۳ سال هم ندیده بودم و خبری ازشون نداشتم . با دیدن اونها خیلی خوشحال شدم و قبل از کنکور یه روحیه خیلی خوبی به من داد. ولی همه قشنگی این کنکور بعد از اون بود. خیلی خندیدیم . می دونید به چی ؟؟ به خودمون هر کدوم روش های پر کردن پاسخنامه رو توضیح می داد. واقعا بعضی هاشون ابتکاری بود. مثلا یکیشون دفترچه سوالات و بسته و پاسخنامه رو بر اساس سلیقه به طور بسیار زیبایی پر کرده ولی یه کم جو گیر شده بود و همه پاسخنامه (تقریبا ۳۶۰ سوال) رو پر کرده در حالی که کل سوالات ما تقریبا ۲۴۰ سوال بود . به نظر شما دستگاه تصحیح پاسخنامه در قبال پاسخنامه این آقا چه عکس العملی نشون میده ؟ 
دو روزه که دارم میرم سر کار ابتدا یه مقدمه ای در مورد شرکتی که توی اون کار می کنم بگم شرکتی خصوصی با سابقه ۱۴ سال و از اولین شرکت های فروش و خدمات کامپیوتر در استان هست که مدیر عامل اون پسر عموی بابام هست و فامیلیمون یکی هست و به خاطر مشکلاتی که پیش اومد من تصمیم گرفتم فامیلی مستعار داشته باشم. شرکت ما دو بخش داره بخش فروشگاه و بخش خدمات که در دو ساختمان مجزا هستند. من به عنوان مدیر فروش توی فروشگاه هستم و همچنین کارهای سخت افزاری و نرم افزاری کیس ها رو انجام می دم و در این بخش آقا مسعود با من همکاری می کنه در بخش خدمات که مدیر اونجا آقای مهندس قبله هستن و تعمیر مانیتور و چاپگر رو انجام میدیم . البته نماینده خدمات و فروش مانیتور های LG و چاپگرها و اسکنرهای EPSON هستیم این دو روز خیلی سخت بود برام بیش از یک ماه نبودم و از بازار هم عقب بودم توی این دو روز با همکارها تماس گرفتم و قیمت می گرفتم تا یه کم به شرایط روز برگردم . کلا این دو روز خسته کننده بود و وقت زیادی رو ازم گرفت. و اما داستان پروژه : کم کم دارم فیلمنامه اون رو می نویسم تا بدم شبکه دو اون رو بعد از یانگوم پخش کنن مثل اینکه فردا دیگه واقعا دارم میرم تا تحویلش بدم . من که میرم خدا کنه اون استاد های گرامی بیان وای وا مونده رو تحویل بگیرن و من رو از شرش خلاص کنن. خاطره از منصور کلاس سوم که بودم توی نماز خونه مدرسه معلممون گفت که هرکی توی کتابخونه عضو هست بیاد اینجا و یه صف تشکیل بدن. من هم فقط شنید که ثبت نام فورا پریدم نفر اول صف ، بعد از اینکه اسمم رو نوشت گفت شماره عضویت ؟ من گفتم ها ؟!! آخه من توی کتابخونه عضو نبودم که . بعدش معلمم به بهانه اینکه فرمش رو خراب کردم حسابی گوشمالیم داد.از اونجا بود که تصمیم گرفتم که هر جا گفتن ثبت نام من نپرم برم اول صف.
|+| نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 تير 1386 و در ساعت 1:11 قبلازظهر
توسط احمد آذین |
ارسال نظر(12) - لينك مطلب
|